X
تبلیغات
نامه هایی به خودم

نامه هایی به خودم

یه چیزایی می خوام بنویسم که بعدا شاید لازم باشه یادم بمونه!!

اصلا یادم نمیاد چی می خواستم بنویسم

می خواستم تو اینترنت ببینم تاریخ و محل آزمون زبان تافل و جی آر ای چیه که ظاهرا تا مرداد تارریخ جدید اعلام نمی کنن

الان چارو نیم صبحه ...... ساعت شش بشه میرم کله پاچه بخورم

آها .... ملتی که افسانه تولید نکنه هیچ چیز دیگه ای نمی تونه تولید کنه!!! ملتی که اونقدر خلاقیت نداشته باشه تا داستان بسازه هیچ چیز دیگه هم نمی تونه بسازه ...... تا آخر عمرش مصرف کننده مقلده!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 4:36  توسط SAM  | 

فیلتر پدیده ایست اسوانه ای شکل که معمولا ته سیگار می چسبوننش ولی ظاهرا کاربرد دیگی هم دارد

جالبیه قضیه اینه که غیر از سایت کلوب که فیلتر شده دیگه با هیچ فیلتر شکنی نمیشه رفت تو فیس بوک!! نه جی میل نه میل یاهو هیچکدومشون رو نتونستم باز کنم .... فقط همین بلاگفا بالا میاد ... سریع هم بالا میاد بی شرف

بروبچز به اینترنت رسما تجاوز کردن نافرم!! آقا جان مادرت ... من تو جی میلم کار مهم دارم که ربطی به امنیت ملی و نظام و این چیزا نداره!! یه خورده شلش کن ملت به زندگیشون برسن

با تشکر از حسن همکاری و توجه شما

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 15:35  توسط SAM  | 

امروز سر کلاس کارگاه نزدیک بود با استاد دعوام بشه

استادمون نشسته کتاب های مدیریت بازرگانی خونده خیال کرده شهر مثل یک بنگاه اقتصادیه که هدفش تولید و افزایش سرمایه است! ... یا یه همچین چرتی!! بعد با این دیدگاه اومده به ما برنامه ریزی شهری درس بده

یه دستیار هم داره که سر کلاس طرح ناحیه ای که طرف بسته رو مورد ارزیابی قرار میدیم!! طرف تعطیله!! میگه اجرای طرح جامع بهتر از هیچ کاری نکردنه!! منم گفتم عدم انجام یک اشتباه بهتر از تکرار مکرر اشتباهیه که مطمئنیم اشتباهه!!

کلا اعصابم خورده ... فکرم به شدت مشوشه!! حالم بده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 1:12  توسط SAM  | 

بزار واست قصه بگم!!

یکی بود یکی نبود و اینا!! یه ایی بود اسمش سنت بود ... مردمش خیلی خیلی سال بود که فکر میکردن دارن به خوبی و خوشی زندگی میکنن ... بعد یه روز یه بابایی از یه جای دیگه میاد که اسم اون جاهه مدرنیسم بوده!! بعد یه چیزایی تعریف میکنه ملت تصمیم میگیرن پاشن با زن و بچه و ایل و تبار برن مدرنیسم!! تو راه گم میشن!!

فعلا در همین حده!! اصلا حوصله فکر کردن بهش رو ندارم!! دلم میخواد زبان بخونم!! می خوام وقتم رو واسه چیزایی بزارم که دوزار ارزش داشته باشه!! .... ولی خب نمیشه!!

جالب اینجاست تمام فکرایی که میکنم و سوژه هایی که میسازم همشون وسط دشت و بیابونه!! هیچکدومشون لوکیشن سقف دار ندارن!! مثلا خوبه برنامه ریزی شهری می خونم اونوقت ذهنم تو بیابون میگرده!!

همین!! بیش از این عرضی نیست!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 3:52  توسط SAM  | 

اول بگم اون سید عباس میرزایی آخرین کتابیه که شاید یه روزی نوشتم

یه دفعه یه ایده ای به ذهنم چیز شد که موضوعش این بود که یه مشت گوسفندن که یه اتفاقاتی براشون می افته آخرشم هیشکی هیچی به هیچ جاش نیست ... اینایی که گفتم بحث سیاسی بود البته!! بحثش رو با آرش کرده بودم که گند زد تو سیستم!! یه جمله باحال داشت که می گفت آدما سه نوعن(گوسفندها البته!!) اونایی که نمی دونن چی میگن و البته اصلا نمی دونن چی می خوان یه ریزی حرف می زنن تا بقیه رو جو بدن و البته خودشون اصل جوگیرن ... این جور آدما از یه جای دیگه خط میگیرن و این جور آدما کسانی هستن که اول از همه بیچاره میشن و همه چی رو از دست میدن ... یه دسته دیگه از آدما اونایی هستن که می دونن چی گن و چی می خوان و اساسا می دونن چه خبره ... ولی هرچی حرف میزنن کسی نمی فهمه اینا چی میگن!! دسته سوم رسما گوسفندن ... جو می گیردشون و فکر میکنن ته فعال سیاسی اجتماعین ... این قضیه البته مال چهار پنج سال پیش بود و هیچ ربطی به سبزهای الان نداره!! ... الان ملت اونقدر حالیشون هست که دیگه یک مشت گوسفند نباشن ... هرچند الان هم هنوز بعضیا گوسفندی بیش نیستن!!

یه داستان دیگه اسمش "کاشانی واحد پنج" بود که شدیدا سیاسی بود در نطفه خفه شد بنده خدا ... موضوعش اوضاع سیاسی اجتماعی ایران بود بعد انتخابات گل و بلبل مملکت در غالب بیانی تمثیلی به صورت یک داستان احمقانه!! چهار نفر هم اتاقی هستن که تو کل داستان دارن حکم و شلم بازی میکنن و وقایعی که تو خوابگاه اتفاق افتاده و یه جورایی تمثیلی از وقایع مملکته رو به احمقانه ترین شکل ممکن برای هم تعریف میکنن ... حالش رو نداشتم بنویسم در حد همین ایده موند بیچاره!!

یه مشت بچه پولدار که تصمیم میگیرن اقتصاد مملکت رو از این رو به اون رو بکنن و الگویی بشن برای توسعه اقتصادی مملکت و همه مجوزهاشون رو به هر بدبختی هست میگیرن و زمین میخرن که کارخونه بسازن و چمیدونم سفارش دستگاه کارخونه رو میدن ... بعد زمین گرون میشه و اونا هم همه چیزایی که خریده بودن رو به چهار برابر قیمت می فروشن و پولدارتر میشن میرن عشق و حال ... البته داستان به این چرتی نبود ... ولی در همین حدش یادم مونده!!

امروز که اومدم اصفهان تو ترمینال که منتظر اتوبوس واحد بودم فکر کردم میشه یه داستان نوشت در مورد مردمی که تصمیم میگیرن از سنت به مدرنیسم روی بیارن و البته تو راه گم میشن!! طرح در همین حده ... ولی می تونم از توش شاهکار در بیارم ... شاید هجوآمیزترین داستانی که تا به حال نوشته شده باشه همینه ... که البته هنوز نوشته نشده!!!

شاید بعدا یه چیزایی دیگه ای هم یادم بیاد به اینا اضافه کنم ... می دونی ... اصلا نمی دونم کی داره اینا رو می خونه ... ولی مهم نیست ... خواب دیدم رفتم خواستگاری!!! معمولا آدم اتفاقات روزمره که ذهن بهش مشغوله رو تو خواب میبینه ... ولی تا اونجایی که من مودونم تو زندگی من فعلا از این خبرا نیست ... ذهنم هم بهش مشغول نیست طبیعتا ... رفتم تعبیر خواب رو تو اینترنیت دیدم ... ازدواج و خواستگاری تعبیرش اینه که داری میمیری!! اگه من یه روز مردم و هنوز چیزی ننوشته بودم لا اقل طرح ایده هام هرچند خامه اما نوشتم که یه چیزایی نوشته باشم ... می ترسم بمیرم و هیچی از چیزایی که میدونم رو برای کسی تعریف نکرده باشم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 2:52  توسط SAM  | 

تقریبا رفته بودم بخوابم ... یادم افتاد رضا امتحان زبان دکترای دانشگاه علم و صنعت رو قبول شده!! هیچی نخونده بود!! کشکی کشکی!! ازش پرسیدم رمز موفقیتش چی بوده گفت تمرین و ممارست زیاد!! حالا خوبه جفتمون با هم ولیم کف اتاق خوابگاه!! یه ماه دیگه امتحان تافل دارم ... هیچی نخوندم ... از زبان بدم میاد ... ولی خب تو زندگی آدم باید یه کاری بکنه تا از اینی که هست وضعش بهتر بشه!! هفده سال درس خوندم رفتم دانشگاه تهران ... شش سال تو دانشگاه تهران هیچ کاری نکردم واسه کارشناسی ارشد تبعید شدم اصفهان ... الان اگه باز هیچ کاری نکنم بعد ارشد میرم سربازی ... بعد باید سگ دو بزنم دنبال کار ... زنم میدن ... زندگیم میشه عین زندگی بابام ... ولی این همه زحمت نکشیدم که برم گرگان پیش بابام تو یه کارگاه ته باغ کابینت بسازم ... بابام این همه واسم زحمت نکشید که دوباره برگردم همونجایی که ازش اومدم ...

این همه درس خوندم ... کتاب خوندم ... از جوونیم زدم ... از بازی دوره بچگیم زدم کتاب خوندم ... دوستام همسن و سالام با دوست و رفیقاشون (اعم از دختر و پسر ... البته بیشتر دختر) میرفتن میگشن خوش میگذروندن زندگی میکردن همه کاراشون رو هم میکردن من تو اتاقم کتاب چرت و پرت فلسفه و تاریخ و علوم اجتماعی و اقتصاد و از این دری وریا میخوندم که دوباره برنگردم گرگان ... به هیچ کاریم هم نرسیدم

می تونم کتاب بنویسم ... رمان ... قصه بگم ... دوست دارم نمایشنامه بنویسم برم تو کار سینما ... دلم می خواد تو همین رشته خودم برنامه ریزی شهری مقاله بنویسم ... ایدش رو هم دارم ... کلی ... دلم می خواد تو دانشگاه تاریخ شهر درس بدم ... مثل حبیبی ... ملی معمولا یادم میره!! هشت ساله یا کتاب می خونم یا به کتابایی که خوندم فکر میکنم یا ایده های جدید صدمن یه غاز از خودم ترشح میکنم که چی؟ .... ناهار شام باید تنهایی بخورم ... هزار جور منت این و اون رو بکشم که باهام پاشن بیان سینما ... موبایل لامثب هم که زنگ خور نداره ... اس ام اس هم که میاد یا شرکت مخابراته میگه بی شرف بیا قبض مبایلت رو بده یا ممد جواتیه که فحش میده بی شرف کجا غیبت زده باز!!

عماد من رو تافل ثبت نام کرد ... با همه بدبختیاش تو خارج فکر ما هم بود ... همه کارها رو هم میکنه تا من برم ... قول داده ... کسی نیست که بزنه زیر قولش ... فوقش بزنه ... تا همین هم کلی رفیق بوده واسه ما ... ولی زبان نخوندم ... برنامه ریزیم کارش درست بوده ها ... منتها کی قرار بوده اون برنامه رو اجرا کنه نمی دونم .... از زبان بدم میاد ... آخه مگه میشه روزی پونزده تا لغت جدید حفظ کرد!! سخته خب ...  من می خوام برم ... لامثب بشین اون زبان کوفتی رو بخون دیگه .... شاید امتحان اردیبهشت

شاید یه روز دیگه ... امروز که نشد ... از هشت سال پیش تا حالا هیچکدوم از امروزهاش نشده ...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 2:30  توسط SAM  |